یک پیرو عیسی

333پیروان عیسی از ملتهای گوناگون اند. آنها از همدیگر آنقدر حمایت و غمخوری میکنند، تا به طور منظم در گروههای خورد و کوچک گردهم آیند.
آنها با هم فکر میکنند، با هم تصمیم میگیرند، با هم دعا میکنند، با هم کار میکنند، با هم خوشى ميكنند، تا ذره به ذره یاد بگیرند که:
بدون قید و شرط يكديگر را دوست بدارند.
در خدمت خدا باشند، نی در خدمت پول و دارایی
فروتن باشند
به يكديگر کمک کنند، بدون اینکه دیگران را مدیون سازند
ديگران را توانمند بسازند، نه این که زیر فرمان بگیرند.
رحم کنند، به جا اینکه انتقام بگیرند.
عدالت و آزادی را برای همه بطلبند
يكديگر را تشویق کنند، به جای اینکه دلسرد بسازند.
امید پخش کننده باشند، نه این که نا امیدی را به وجود بیاورند
ایمان و اعتماد ایجاد کنند، نه شک و بی باوری.
پیروان مسيح مصممند که همۀ این را در اتحاد باهم انجام دهند، تا انقلابی از دوستی و محبت در سراسر جهان ایجاد نمایند.
این انقلاب چنان پر قدرت باشد که روح بخشش و آشتی، جایگزین آن تفرقه و دشمنی گردد که در میان مردم و ملتها پخش شده است، درست مطابق نمونه یی که عیسی ناصری داده است.
عیسی مسیح میگوید این کار در صورتی میتواند عملی گردد که قلب انسان به قدرت خدا، نه به قدرت انسان به طور کامل دگرگون و تبدیل شود.
هنگامی که انسان تغییر مییابد، او قدم به قدم باید:
همانند عیسی فکر کند.
همانند عیسی گپ بزند.
همانند عیسی کار کند.
همانند عیسی دوست داشته باشد.
با آن که بسیاری از مردم چنین ديد را يك رویای غیر قابل دسترس ميدانند، یک پیرو عیسی میآموزد که او نه تنها یک شهروند خوب در میان مردم و ملت خود باشد، بلکه یک شهروند خوب جامعۀ جهانی نیز گردد.
پیروان عیسی روز تا روز میآموزند که چگونه بتوانند این گفته مسيح را پیاده کنند خدای خود را دوست داشته باشند و همسایه گان خود را همانند خود دوست بدارند آنها مطابق حکم عیسی با هم خواهر و بردارند.
پیروان عيسى می آموزند که چگونه دشمنان خود را دوست بدارند و آنان را ببخشند. آنان حتا در کار های کوچک، قدرت آزادی بخش این گفته را با دیگران همان گونه رفتار کن که توقع داری دیگران با تو رفتار نمایند تجربه میکنند.

 

قربانی حیات دهنده

 

22

   ماجرای بشر با خدا گاهی به این می ماند که پدر ی فرزند نوپایش را در محیطی کمی دورتر قرار می دهد، و خودش درورتر می ایستاده میشود تا او به سمتش بیایید. تا به این طریق راه رفتن را بیاموزد. نه تنها راه رفتن را بیاموزد، بلکه راه رفتن به سمت محیطی امن را نیز فرابگیرد، زیرا پدر در رو به روی او می ایستاده او را صدا می زند. خوب همه اطفال در این مسیر شاید به درستی حرکت نکنند. یکی ممکن است شروع کند به داد زدن و گریه کردن در عین حال هم به سمت چپ و راست برود، دیگری ممکن است که شروع کند به استدلال و بگوید چرا پدر این گونه عمل می کند و شاید پدر او را دوست ندارد، و در همین افکار زمین بخورد، و در جایش بنشیند، و سومی هم شاید با گریه و داد و فغان و استدلال و به طرف پدر نرود بلکه به طرف بخاری و آتش یا بطرف یک چیز خطرناک دیگر برود که خود را در معرض خطر بگذارد، البته عمل چهارمی هم هست که کمی بعد به آن می پردازم. در هر حال هر سه این اطفال میخواهند که از پدر کمک بگیرند.
امّا وقتی به زندگی انسان ها و ادیان دروغین نگاه می کنیم بشری که به علت دوریش به خدا ، خود را در تنهایی و بی کسی می یابد دست به دامن فلسفه و استدلال های پوج میزنند، فکرش به بیراهه می رود و خدای خود ساخته را می پرستد. گاهی هم به سمت ادیان دروغین می رود و در منجلاب آنها در گیر می شود. البته گاهی هم برعیله همه هستی خود به علت عدم درک، خدا ی خود را انکار می کند ، البته حکایت موفق هم در این داستان وجود دارد من می گویم آن کودکی که در عین سختی با چشمانی نگران و با لبی خندان از ترس و محبت و هیجان به سمت پدر گام بر می دارد راه رفتن را یاد می گیرد، او به محیطی امن در آغوش پدر می رسد و یک رضایت خانوادگی با پدر را تجربه می کند، بلی هستند کسانی که خدا را آنطور که می خواهد پیروی می کنند.
یعنی به شباهت عیسی مسیح ! اگر داستان پیدایش را در فصل22: 1 تا 4 بخوانیم، ابراهیم هم همین مسیر را می پیماید.» مدتی بعد خدا ابراهیم را امتحان کرد و به او فرمود : « ابراهیم« ابراهیم جواب داد :  »بلی، خداوندا.« خدا فرمود :  »پسر عزیزت اسحاق را که خیلی دوست می داری، بردار و به سرزمین موریا برو، آنجا او را بر سر کوهی که به تو نشان می دهم برای من قربانی کن.»
روز بعد، ابراهیم صبح وقت برخاست. مقداری هیزم برای قربانی تهیه نمود و آن را بر سر خر بار کرد. اسحاق و دو نفر از نوکران خود را برداشت و به طرف جائی که خدا به او فرموده بود، براه افتاد. روز سوم، ابراهیم آن محل را از فاصلۀ دور دید. وقتی این آیات را می خوانیم گویی ابراهیم از این واقعه تعجب نکرده بلکه با کمال فروتنی اطاعت می کند. چرا که در تمدن » اور« و همچنین کنعان در هلال سبز قربانی انسان چیز عجیبی نبود، خدایان یا همان بت های هلال سبز خدایان خون خواری معرفی می شدند، که در این ادیان انسان ها برای قربانی مصرف می شدند. مثلاً مقبره ای که از ملکه ای در دوره او رکلدانیان باقی مانده استخوانهای افرادی را با ملکه در خود دارد که قربانی شده اند. اگر به قوم مایا هم نگاه کنیم قربانی های انسان را در این ادیان دروغین می یابیم شاید این تصور در قوم مایا بود که وقتی مصیبت پیش می آید خدایان شان تشته خون یا حیات بشری شده اند و آنها پیش از پیش این عطش را برطرف می کردند، البته با قربانی آدم ها ، با این تفاسیر که آدم هایی را که باید بمیرند خودشان انتخاب می کردند تا بلایی به قربانی کنندگان نرسد و زود تر خدایان شان از خون آن آدم ها سیر شوند و با آنها کاری نداشته باشند.
ولی چرا خدا از ابراهیم خواست که چنین کند؟ آیا خدا از قربانی شدن انسان ها راضی بود ؟ یا می خواست این رسم حفظ شود!. جواب این است که البته خدا از هلاک شدن انسان ها راضی نبود و نیست. تمام خدایان بت راضی به مرگ توصیف شده اند. مرگ آدم های زیردست برای آدم های بالادست. امّا داستان ابراهیم واسحاق چه می گوید «آنگاه ابراهیم به خادمان خود گفت شما در اینجا بمانید تا من با پسر بدانجا رویم و عبادت کرده نزد شما با ز آییم پس ابراهیم هیزم سوختنی را گرفته بر پسر خود اسحاق نهاد و آتش و کارد را به دست خود گرفت و هر دو با هم رفتند اسحاق پدر خود ابراهیم را خطاب کرده گفت ای پدر من ابراهیم، گفت لبیک پسر من گفت: اینک آتش و هیزم لکن بره قربانی کجاست. ابراهیم گفت: ای پسر من خدا بره قربانی را برای خود مهیا خواهد ساخت، و هر دو با هم رفتند، چون بدان مکانی که خداوند بدو امر فرموده بود رسیدند، ابراهیم در آنجا مذبح را بنا نمود و هیزم را برهم نهاد و پسر خود اسحاق را بسته بالای هیزم برمذبح گذاشت و ابراهیم دست خود را دراز کرده کارد را گرفت تا پسر خویش را ذبح نماید در حال فرشته خداوند ابراهیم را از آسمان ندا در داد و گفت: ای ابراهیم ! ای ابراهیم! عرض کرد لبیک گفت: دست خود را بر پسر دراز مکن و بدو هیچ مکن زیرا که الان دانستم که تو از خدا می ترسی چونکه پسر یگانه خود را از من دریغ نداشتی آنگاه ابراهیم چشمان خود را بلند کرده دید که اینک قوچی در عقب وی در بیشه ای به شاخهایش گرفتار شده پس ابراهیم رفت و قوچ را گرفته به آن را در عوض پسر خود برای قربانی سوختنی گذرانید» (پیدایش 22: 5تا 14)
خدا درسی به ابراهیم داد. البته این درس به همه قوم هایی که انسان را قربانی می کردند هم بود.این درس آن بود که خدا از هلاکت انسان راضی نیست از این که انسان ها، انسان ها را هم قربانی کنند هم راضی نیست.
او راضی نیست که کسی از کسی فرصت حیات را بگیرد. او قربانی نیابتی را اینگونه برای ابراهیم و اسحاق گذاشت که قوچی قربانی شود تا اینکه زمان;کفاره و فدیه واقعی برسد. خدا می دانست بشر یک مشکل بزرگ را برای خود درست کرده و آنهم مشکل گناه است . بشر گناهکار نابودی را برای خود می خرد، وقتی که در دامان گناه می خوابد. او پسرش را برای فدیه گناه بشر فرستاد، پسر خدا، عیسی مسیح فدیه گناه بشر شده . در جایی که ادیان بت پرست وامروزی مرگ را به بشر هدیه می دهند ولی عیسی مسح با مرگش برای ما حیات را برای ما به ارمغان آورده. فرق خدای حقیقی را با خدایان دروغین و مذاهب دروغین همین است.
هنوز در قرن بیستم ادیان دروغین خون می گیرند، جان می گیرند، و هنوز هم در قرن بیستم عیسی مسیح حیات می دهد، و جانش را برای گناه بشر برصلیب خود میخکوب شده می بیند، خدا حیات را به ما هدیه کرد و مرگ پسرش را به ما نشان داد محبتی که برتر از هر دین و آیینی است. تمام ادیان انسان را قربانی مطالبات خود می کنند، در مسیحیت خدا فدیه حیات و مطالبات انسان شده. اگر به سمت پدر با خوبی بروی از مزایای یک آغوش گرم با امنیت ابدی برخوردار می شوی. پس عجله کن !!!!!!!پیدایش ( و گفت: خداوند می گوید به ذات خود قسم می خورم چونکه این کار را کردی و پسر یگانه خود را دریغ نداشتی هر آینه تو را برکت دهم و ذریت تو را کثیر سازم مانند ستارگان آسمان و مثل ریگهایی که برکناره ساحل دریاست و ذریت تو دروازه دشمنان خود را متصرف خواهد شد و از ذریت تو جمیع امتهای زمین برکت خواهند یافت چونکه قول مرا شنیدی) 22 : 16 – 19 برکت خدا با شما . (سپهر نافذی )

 

تو عیسی

 

Trenn Gif

تو ایمان بخش این خاک برینی
تو روشن می کنی قلبها مرده
تو مرهم می زنی زخمها کهنه
توبرکت میدهی ما را ز هر کار
تو حکمت می دهی در راه دشوار
به نام تو به هر چه دست گذاریم
بدون شک در آن معجزه سازیم
تو عیسی مسیح روح خدایی
تو قرزند عزیزی از سمایی
تو ایمان بخش این خاک و برینی
تو در مرده همی جان می فشانی
تو در قلبهای ما عشق می گماریی
تو هستی عاشق ما درین دنیا
تو برداشتی از این دنیا گناه را
تو را کردن چو قربانی در این راه
برای بر داشتن ذات سنگین گناه ها
تو عیسی مسیح نیکی مطلق برزمینی
تو روشن بخش این خاک و برینی
تو ایمان بخش این خاک زرینی

( شعر از مژده)

 

برای نجات چه باید کرد؟

نجات۱- اولین راه بدست آوردن نجات بازگشتن از حیات آمیخته به گناه یعنی توبه است.
تنبیه از دست معلمین و توبه توبه گفتن، این توبه واقعی نیست بلکه از ترس توبه نمودن است نه ازعمق دل.
- بعضی اشخاص در بستر مرگ توبه میکنند. این هم توبه واقعی نیست. بلکه توبه از مجازات مرگ است.
- بعضی افراد زمانیکه یک عمل را انجام میدهند بعداً میگویند« ای کاش که این کار را نمی کردم.» این توبه نیست بلکه افسوسی است.
- یهودای اسخریوطی وقتی متوجه شد که چه جنایتی را کرده که عیسی بی گناه را به مرگ تسلیم کرده از پشیمانی خود را به دار کشید. این توبه نیست بلکه حس تقصیر است نه توبه، چون خود کشی توبه نیست
توبه خیلی عمیقتر از احساس تقصیراست. توبه درک کردن زشتی و بد ی و عاقبت بد گناه است. توبه نفرت پیدا کردن از گناه و رو گشتاندن ازآن است.
مفهوم و معنی واقعی توبه در داستان پسر گمشده خوب و واضح درانجیل لوقا فصل های ۱۸ و ۱۹ نقل شده است.
زمانیکه حضرت داود نبی بر ضد خدا گناه میکند. او عاجزانه و دل پر از درد پیش خدا استغاثه و گریه میکند تا خدا گناهان او را ببخشد.
در مزمور، فصل ۵۱ آیات ۱ الی ۱۲میخوانیم: « مرا از شرارتم کاملاً شست و شو ده و از گناهم مرا پاک کن. من به نافرمانی خود اعتراف میکنم و گناهم همیشه در نظر من است. به تو و به تو تنها گناه ورزیده و در نظر تو این بدی را کرده ام. پس کلام تو در مورد من راست و داوری تو علیه من عادلانه است.
من گناهکار بدنیا آمده ام و از همان لحظه ای که نطفه ام در رَحِم مادر بسته شد، گناه همراه من بوده است. تو خواهان صداقت باطنی هستی، پس حکمت را در قلب من به من بیاموز. مرا با بتۀ زوفا پاک کن تا طاهر شوم. مرا شست و شو کن تا از برف سفیدتر گردم. خوشی و خرمی را به من بشنوان تا وجود شکسته ام دوباره به وجد آید. روی خود را از گناهانم بپوشان و همۀ خطاهایم را محو کن.ای خدا، دل پاک در من بیافرین و روح راستی را در باطنم تازه گردان. مرا از حضور خود مران و روح قدوس خود را از من مگیر. خوشی نجات را به من باز ده و روح مایل و مُطیع را در من ایجاد کن.»
۲- دومین قدم به طرف نجات اعتراف به ایمان یا تسلیمی به خدا
در کتاب اعمال رسولان نوشته شده است چه کنم که نجات یابم؟ جواب دادند: »به عیسی خداوند ایمان آور که تو با اهل خانه ات نجات خواهی یافت«.( اعمال ۱۶ : ۳۰ و ۳۱)
کتاب مقدس میفرماید:» زیرا اگر با زبان خود اقرار کنی که عیسی، خداوند است و در دل خود ایمان آوری که خدا او را پس از مرگ زنده ساخت، نجات می یابی. زیرا انسان با دل ایمان می آورد و عادل شمرده میشود و با زبان خود اقرار می کند و نجات می یابد«(رومیان ۱۰: ۹و ۱۰)
اگر ما به گناهان خود اعتراف نمایم، خدا عادل و امین است تا گناهان ما را بیامرزد
۳- سومین قدم تجربه ایمان درنجات که در اعمال و صفات روزمره ما دیده میشود
روح مقدس خداوند، بعد از اینکه ما به عیسی مسیح آوردیم، ما را از اسارت تبعیت از گناه و خواهش‌های جسمانی و نفسانی ما می‌ رهاند.
پیروان مسیح در اول نجات را دریافت می‌دارند؛ بعد از آن به کمک روح القدس ما حقیقتاً قادر می‌شویم تا اعمال نیکو انجام دهیم. ما اعمال نیکو را به این سبب انجام نمی دهیم تا نجات را کسب کنیم، بلکه اعمال نیکو انجام می‌دهیم چون قبلا نجات یافته ایم.
نجات ما از آغاز تا پایان، بر فیض خدا استوار است و توسط ایمان دریافت می‌شود.
از آنجاییکه روح القدس در زندگی روزمزه ما را یاری میرساند که ثمره روح القدس در کتاب مقدس چنین مکتوب است: « اما ثمره ای که روح القدس به بار می آورد :  محبت، خوشی، سلامتی، بردباری، مهربانی، خیرخواهی، وفاداری، ۲۳فروتنی و خویشتنداری است که هیچ قانونی که بر خلاف چنین کارها باشد، وجود ندارد»( غلاطیان ۵ : ۲۲ – ۲۳ )
اعمال نیکو دلیلی است بر حقیقی بودن ایمان ما؛ ایمان حقیقی پیوسته اعمال نیکو را به ثمر می‌آورد.

                                               عیسی مسیح، تنها راه نجات ما

حقیقت

12و حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد (کتاب مقدس)
کسی که حقیقت را پنهان کند، موجب بدبختی می شود، ولی کسی که آشکارا انتقاد کند، وسیله صلح و آرامش می گردد. (کتاب مقدس)
وقتی که حقیقت را می گویید، عدالت انجام می شود؛ ولی دروغ، عدالت را زیر پا می گذارد. (کتاب مفدس)
کسانی که حقیقت را درک کرده اند با افرادی که حقیقت را دوست دارند، برابر نیستند. )
حقیقت کشف شده است؛ آنچه اکنون لازم است، عمل بدان است.
آنان که می خواهند خوب زندگی کنند باید به حقیقت نزدیک شوند؛ زیرا پس از نیل به مقام حقیقت یابی است که دست از غم و اندوه دنیا برمی دارند.
اگر بزرگی و عظمت آرزو می کنی، آن را فراموش کن و دنبال حقیقت برو، آنگاه به هر دو خواهی رسید؛ هم حقیقت و هم عظمت.
دروغ می تواند حتی از یک شکاف بگذرد، ولی حقیقت در یک دروازه جا نمیشود.
حقیقت را با بیطرفی مطلق و با روحی آزاد از هر گونه تعصب جستجو کنید.
حقیقت تلخ بهتر از یک دروغ شیرین است.
حقیقت سنگین است. از این رو عده کمی حاضرند آن را تحمل کنند.
در بطن هر اشتباه، حقیقتی نهفته است.
آن کس که به دنبال حقیقت و آزادگی می رود ، جاویدان است.
حقیقت را بیان کن،گرچه سرت را در راهش بدهی.

هنری رهبری

business success - graph 13mpسعدی شیرین سخن در یکی از حکایات خود مینویسد:
قصه می کنند که پادشاهی بود که عمرش به آخر رسیده بود، اما هیچ جانشینی نداشت. او وصیّت کرد که بعد از وفات او هر کس که اول به دروازۀ شهر داخل شد او را به پادشاهی انتخاب کرده تاج شاهی را به او تحویل دهند. خلاصه وقتیکه پادشاه فوت نمود، مطابق به وصیّت او، اولین شخصی که اول صبح داخل در وازۀ شهر شد او را به پادشاهی انتخاب کردند و تمام اختیارات سلطنتی را به او واگذار کردند. این شخص یک گدا بود که تمام عمر خود را به گدایی سپری نموده بود و هیچوقت زندگی بهتر نه دیده بود. چندی از زمامداری وی نه گذشته بود، که از هر طرف صدای بغاوت و نافرمانی در مقابل او بلند شد. او فرمان داد که بغاوت کننده گان را سر کوب نمایند. در جریان جنگ بسیار قسمت های مملکت از تسلط او خارج شد. او بسیار پریشان خاطر بود که یک دوست دوران گدای او هم که گدا بود به دیدنش آمد . وقتیکه او را دید که در تخت پادشاهی رسیده بسیار خوش شد، او را بسیار تحسین نمود و برایش مبارک باد گفت. اما گدای که پادشاه شده بود به او گفت، چرا من را چنین تحسین می نمایی، به جای مبارکی بهتر است که به من تعزیت بگویی. به خاطریکه آن وقت که ما و خودت گداییی می نمودیم صرف در فکر نان بودیم که گرسنه نباشیم، اما فعلاً تشویش جهان را دارم. دنیا عجیب چیزی است، اگه نداشته باشیم شکایت می کنیم و اگه داشته باشیم آنقدر در فکر آن می باشیم که آرامش خود را از دست می دهیم. دنیا یا خواسته های دنیایی ما، واقعاً مشکل بزرگ برای ما است که نداشتن آن هم رنج است و داشتنش هم.
سعدی در این حکایت خواسته که نشان دهد. رهبری از خود هنر کار دارد.
اگر هنر و مهارت های رهبری کردن در ما وجود نداشته باشد، صرف مقام و یا چوکی که ما به حیث رهبر در آن قرار گرفتیم نمیتواند ما را به رهبر موفق تبدیل نماید.
رهبری میراثی نیست. این حتمی نیست که چون پدر شما رهبر نبوده شما نمی توانید که رهبر باشید. رهبری کردن یک هنر و یا یک علم است. علم رهبری و یا هنر های رهبری را هر کس می تواند مانند علوم دیگر بیاموزد و به رهبر موفق و ورزیده تبدیل شود.
متاسفانه به سبب موجودیت صد ها سال سیستم رعیت بودن در وطن ما، ما را به این ذهنیت پرورش داده که گویا حتماً پسر وزیر باید وزیر شود و یا پسر وکیل باید وکیل شود. بر ما است که این ذهنیت را درهمۀ بخش ها و سطوح جامعۀ افغانی خود از بین ببریم.
در امثال سلیمان نوشته شده است: »حکمت شما را دعوت می کند و عقل سلیم شما را به سوی خود می خواند. در جاهای بلند، در کنار جاده ها، و سر چار راه ها ایستاده است. کنار دروازۀ شهر و در پیشروی خانه ها فریاد می زند. «ای مردان به شما و همچنان به تمام بشر می گویم. اگر جاهل هستید یاد بگیرید تا عاقل شوید. اگر نادان هستید یاد بگیرید تا دانا شوید. گوش بدهید، چونکه سخنانم بسیار عالی و انچه می گویم کاملاً درست است. آن چه می گویم حقیقت دارد. زیرا از دورغ متنفرم. هرچه میگویم حقیقت است و هیچ بدی و فریب در آن نیست، برای مردم دانا و فهمیده کاملاً روشن و آشکار است. تعلیمات من با ارزش تر از نقره و علم من برتر از طلا است. ارزش حکمت از جواهرات بیشتر است و هیچ چیز در دنیا نمی توانی با آن مقایسه کنی.حکمت و خردمندی دو یا موافق هستند. اگر کسی به خداوند احترام داشته باشد، بدون شک از شرارت نفرت دارد، زیرا که حکمت از تکبر، غرور، فساد و هر نوع فریبکاری متنفر است. من که حکمت هستم، شما را هدایت می کنم و به شما خردمندی می بخشیم. با کمک من پادشاهان سلطنت می کنن و فرمانراوایان با نیروی من عادلانه فرمان می دهند. تمام حکمرانان جهان با کمک من حکمرانی می کنند.» (امثال ٨: ١ -١٦)

واقعاً ارزش حکمت از جواهرات کرده زیاد تر است. زمانی ما می توانیم که حکمت حقیقی را کسب کنیم که آنرا در خدا ترسی جستجو کنیم. خدا ترسی آغاز بدست آوردن حکمت حقیقی است و ما را به رهبر موفق تبدیل مینماید.