عیسی زنده است

547189_2887949881074_1330010933_32456086_1029782167_n

   « اما هر کس به نوبت خود زنده می شود : اول مسیح و بعد در وقت آمدن او آنانی که متعلق بهاو هستند .»(اول قرنتیان١٥ : ٢٣)

  در سال ١٩٨٩ در ارمنستان زلزله بسیار وحشتناکی رخ داد ؛که فقط در ظرف چهار دقیقه منطقه بزرگی را به ویرانه تبدیل کرد و سی هزار  کشته برجای گذاشت. چند ساعت بعد از این واقعه، پدری شتابان خود را به مکتبی که پسرش درس میخواند رساند تا پسر خود را نجات دهد. وقتی رسید دید ؛که تمام ساختمان مکتب هموار شده است . او به طرف توده های گل ،خشت و سنگ نگاه میکرد و وعده یی را که به پسر خود داده بود به خاطر آورد .او به پسرش  وعده داده بود که هر اتفاقی بیافتد، من در آنجا برای نجاتت حاضر خواهم بود.  وقتی که این وعده را به خاطر آورد، به سوی ساختمان مکتب که بکلی هموار شده بود، نگاه کرد و نزدیک ترین جایی را که صنف پسرش بود، پیدا کرد و شروع به کندن و کشیدن خاک و گل کرد. در همین وقت دیگر پدرها و مادر ها هم رسیدند و شروع به گریه و آه ناله کردند و به این مرد میگفتند که خیلی دیر شدهاست، بچه ها همه مرده اند و از دستت هیچ کمکی ساخته نیست.
و لی مرد دست از کار نمی کشید و با شدت بیشتر سنگ ها و خشت ها را دور میکرد. حتی پولیس آمد و او را تشویق کرد که دست ا ز کار بردارد و تسلیم شود و از پالیدن پسر خود دست بکشد . ولی مرد به هیچ قیمت حاضر نبود که به گپ  های شان گوش کند و بعد از مدت ٣٨ ساعت   کار ، صدای پسر خود را شنید . پدر با خوشحالی نام پسر خود را صدا کرد: «آرمان جان ! آرمان !» دوباره صدای پسر خود را شنید که گفت:« پدر جان من هستم».و بعد  پسرش یک جملۀ  با ارزشی  را برایش گفت: «پدر مه به دیگر شاگردها گفتم که اگر پدرم زنده باشد، برای نجات من حتما می آید، نا را حت نباشید چون وقت مرا نجات دهد، شما هم نجات میابید ».
بیایید دوستان که یکجا با هم در زمان عیسی مسیح برویم، تصور کنیم که ما هم در آنجا حضور داریم. صدای عیسی را بشنویم که میگوید: هیچ کس نمی تواند که جانم را از من بگیرد، من آن را خودم در راه شما قربانی میکنم. آیا شاگردان او که این حرف ها را میشنیدند چی احساس داشتند؟ عیسی مصلوب میشود و تمام شاگردانش او را گذاشته از ترس فرار میکنند و حال همه در اتاق تنگ و تاریک نشسته و با هم  یکجا در خاموشی کامل فرو رفته اند وما  با چشم دل خود نگاه میکنیم تا تصور کنیم چی واقع شده است .. بیاید به داخل قبر مسیح برویم جایی که جسد او را گذاشته اند . همه جا سرد و ساکت است، مرگ ادعای پیروزی میکند . عیسی خواب نیست، او استراحت نمی کند؛ بلکه واقعا مرده است و بدنش مانند سنگ بدون حرکت است . مصلوب کننده گان عیسی (عساکر رومی ) مطمین بودند که او مرده است ؛ زیرا اگر او زنده میبود، حتی اگر خفیف ترین آوازی ازدهان او خارج میشد؛ ساق پاهایش را میشکستند تا زوتر بمیرد. همان طور که در حق دیگران  میکردند ؛ولی آنان نیازی نداشتند ،چون عیسی جان سپرده بود وبرای اثبات این که او مرده است، خنجری هم به پهلویش زدند. دیگر هیچ نوع جای شک وجود نداشت چون عساکر رومی کار خود را خوب یاد داشتند. کار شان تمام شده بود و عیسی مرده بود . آنان عیسی را پایین کردند و بنا به درخواست  یوسف که یکی از اعضای شورای یهود و از اهل رامه بود و نیقودیمس که خود فریسی بود سپردند. جالب است دو شاگردی که کسی آنها را نمی شناخت. دو مرد با شخصیت و نامدار. آنان تمام چیز را به خاطر یک نفس مسیح از دست دادند؛ چون عیسی (مسیح بود ) کسی که دعا های دل شان را جواب داده بود . دعا های که برای آمدن مسیح میکردند. همان قدر که عساکر مرگ او را میخواستند ، بیشتر از آن  این دو مرد زندگی او را می جستند.وقتی جسد مسیح را در کتان می پیچاندند و به چهره او نگاه میکردند که زیبای خود را از دست داده بود ؛آیا به این امید نگاه نمی کردند که ببینند که عیسی زنده است و وقت دستهای او را میپیچاندند به این امید نبودند که نبضش بزند و زنده باشد؟ آنان این امید را داشتند و زنده گی را در او میجستند. ولی او مرده بود و آنان در او حیات را نمی دیدند . پس آنان با جسد عیسی آن کاری را کردند که با دیگر مرده ها میکردند، پس او را برای دفن کردن به سوی قبربردند. جسد عیسی را در قبر یوسف گذاشتند. یوسف که مرد ثروتمندی بود، قبر خود را به دل خود خریده بود و حتی جایش را نیز انتخاب کرده بود. این قبر در باغچه زیبایی قرار داشت و از سنگ تراشیده شده بود. شاگردان عیسی تمام حرف های او را درک نمی کردند؛ ولی فریسیان  و علمای یهود به تمام حرفهایش نکته به نکته توجه میکردند و از این لحاظ پیش پیلاتوس رفتند و خواستند که از قبر عیسی، نگهبانی شود؛ چون عیسی ادعا کرده بود که در روز سوم از مرده گان قیام خواهد کرد.پس قبر او را مهر و لاک کرده، نگهبانانی در آنجا گذاشتندو هیچ کسی جرأت این را نداشت که داخل قبر برود. پس از آن که جمعه گذشت ، روز شنبه هم در خاموشی سپری شد . صبح روز یک شنبه نوری درخشید و با نور، حیات آمد؛ چون او خودش نور است . عیسی زنده است او قیام کرده است .نگهبانان از ترس بیهوش به زمین افتاده ند ،زنان فرشته ها را ملاقات کردند و به نزد شاگردان رفتند، تا این پیام خوش را به شاگردان برسانند؛ که عیسی قیام کرده است.هللویاه
ما با تعجب ایستاه و نگاه میکنیم . نگاه میکنیم نه بخاطرکه میبینیم بلکه  بخاطری که میفهمیم . ما میفهمیم که ما نیز خواهیم مرد . میفهمیم که ما هم دفن خواهیم شد و این را هم میفهمیم که قیام خواهیم کرد؛چون عیسی قیام کرده است . قیام او از مردگان و قبر خالی او ،این اطمینان را برای ما میدهد. پس یکجا با هم فریاد خواهیم زد: ای مرگ نیش تو کجاست .وقتی عیسی مرد گناه و مرگ را از بین برد ووقتی قیام کرد زندگی جاویدان را برای ما بخشید.(رومیان ٦ : ٥ -٩)

( نوشته ر.ج)

او که مسيح نۀ وو ژوندی شوی نو بيا زمونږ پيغام بی فایدی او بی معنى دی او هم دغه شان ستاسو ايمان راوړل.

                  ( قرنتیان اول ١٤:١٥)

Advertisements