شبان من

شبان من تویی غم را چه حاجت
مراتع های عالم را چه حاجت
غم فردا ندارم چون که عیسی
مرا نوشانده ای آب حیاتت
به لطفت جان من برگشت خورده
هدایت کرده ای جانم به راهت
حیاتم بس ندارد ترس از موت
بدی هایم گرفتی در حیاتت
عصا وچوبدستت راه من شد
تو هستی راه من نور هدایت
دلت لبریز کرده کاسه ام را
سرم روغن زدی با مسح هایت
مساکین خدا مسکن نخواهند
تو هستی مسکن و عشقت صفایت
به لطف رحمتت عمرم به کام است
تسلی دیده ام از زخم هایت
(سپهر نافذی)

Advertisements