کریسمس ( شعر از سپهر نافذی)

کریسمس

عالم تاریک را اختر فروزانش کند
در تجسم عشق را هر دم نمایانش کند
گر شبانی گله هایش را به دامن می کشد
گله بان من که جانش را به قربانش کند
من نمی دانم چنین روزی مگرغم می شود
روح عیسی آمده غم را هراسانش کند
جان به کف آمد جهان را کرد یکدم نازنین
دیده منت می کشد هر دم نمایانش کند
دور عالم هر دمی عاشق شده یکدم ببین
زلف معشوقش ببین هر دم پریشانش کند
عشق عیسی آمده دلدار را دل می برد
او که در آخور تولد کرده پیدایش کند
در چنین روزی بیا یکدم محبت کن به دل
هر دمی خوش باش چون عیسی نمایانش کند
دل بیارو، دل بده، بر رونق دیدار او
چون کریسمس آمده عشقت نمایانش کند

Advertisements