امیدی تازه

مژده   من در این دنیا چه تنها بوده ام
بی امید عشق و رویا بوده ام
باد من را سوی دیگر می کشید
خاک من را در وجودش می نهید
ابر آزاد بر مزارم می گریست
خاک بر گرد وجودم می تپید
ناگهان خورشید بر من نور داد
اشک ابرهای جوان، قوتی ناتور داد
خنده ای کوچک به روی لب نشست
فکر آزادی درونم غلت  زد
جسم از تردیدها  بیرون پرید
نوری از روح القدس در من دمید
آری در من فرصتی آغاز شد
خلقتی تازه  به رویم باز شد
من نبودم بعد از این تاریک و تار
من نبودم  بعد از این مایوس و زار
روحی تازه در من مسکین دمید
لذتی تازه درون من جهید
خنده ای از جنس حوا ساختم
سیرتی از جنس عیسی یافتم