حسادت ویرانگر است

احمد و محمود، هر دو به والدین شان قلباً احترام میکردند. احمد پسر بزرگتر و فرزند محبوب آنها بود. ولی این برتری، محمودرا دایماً میرنجایند. یک روز احمد در دفتر، کار مهمی داشت و نمی توانست سر وقت به خانه برگردد. او به محمود گفت که لطفاً به والدینش بگوید که او نمی تواند برای صرف غذای شام به خانه بیایید زیرا کار مهمی در دفتر دارد. محمود متوجه شد که در اینجا برای او یک امکان میسر شده است. صبح همان روز، او با بسیار خوشرویی به مادرش سلام داد و دست او را بوسید، و به او گفت: «مادر جان، باید یک موضوع را برای تان بگویم، که این را قبلاً نگفته بودم و واقعاً هم نمی خواستم بگویم. ولی نمی توانم این راز را بیشتر از این نزد خود نگاه دارم. به خدای تعالی که شاهد است و همه فکرها و کارهای ما را میداند قسم میخورم احمد چند رفیق دختر دارد که یگان وقت در پارک یکدیگر خود را ملاقات میکنند. همچنان او را چندین بار با یک دختر دیدم. این موضوع را قبلاً برای تان نگفته بودم زیرا او برادر بزرگ من است و من به او احترام دارم. ولی امشب او ناوقت بخانه برمیگردد. او گفت که در دفتر کار مهمی دارد. کاشکه این بهانه او حقیقت میداشت. ولی او امشب باز به دیدن آن دختر میرود. من از این مسله متأسف هستم و …»
پس از آنکه محمود و مادرش باهم اشک ریختند، او به کار خود رفت. ولی زودتر از دیگر روزها به خانه برگشت تا همان قصۀ را که به مادرش کرده بود به پدرش نیز بگوید. محمود میدانست که مادرش هرگز در این باره با پدرش صحبت نخواهد کرد و پدرش نیز با مادرش در این باره چیزی نخواهد گفت و هیچ کدام شان با احمد در این باره حرف نخواهند زد. ولی او حالا تخم شک و تردید را در ذهن آنها کاشته بود.
شام همان روز وقتی احمد خسته از کار به خانه برگشت، با محبت با والدین اش احوال پرسی نمود. او فکر میکرد که آنها شاید بخواب رفته باشند. ولی با تعجب دید که آنها كمى با سردی و بی اعتنایی با او برخورد کردند. گرچه مادرش غذای خوشمزه پخته بود و یک بشقاب برای او جدا کرده بود، ولی از جایش بلند نشد تا آنرا برای احمد گرم کند.
با گذشت چند هفته، والدین آنها از احمد فاصله گرفتند و محمود برای آنها عزیز تر شد. ولی محمود از این برتری نمی توانست لذت ببرد. او با چند حرف دروغ، مقام برادرش را دزدیده بود ولى با این عمل گویا زهر را در بین فامیل خود پاشیده بود. آن خوشی محبت برادرانه، احساس امن در آغوش والدین، لذت از آشپزی مادر و صمیمیت دور دسترخوان… همه اینها از هم پاشیده شده بودند. فضای خانواده، تاریک و دلگیر شده بود.
چند سال بعد، محمود پیروی عیسی مسیح شد. او از حرفهای زهر آلود که سالهاى قبل گفته بود، سخت پشیمان بود. ولی چطور میتوانست حالا آن کلمات زشت اش را پس بگیرد؟
صرف چند لحظه و با چند جمله بدگویی کردن، کافی است که تخم شک و بی اعتمادی کاشته شود، و آنقدر عمیق که روابط را برای همیشه بشکند. قسمی که از این قصه معلوم میشود، بدگویی، تهمت و غیبت کردن، اینها مانند قاتلینی هستند که روابط ما را می کشند. با وصف این، ما انسانها که اشرف مخلوقات هستیم، باز هم هر روز بدگویی میکنیم. چرا؟ زیرا بدگویی یک نوع لذت شیطانی بما میدهد. غیبت کردن خوش آیند است. مثل این است که یک لقمه کباب نازک بره را به دهان خود بگذاریم. بسیار خوشمزه است. وقتی ما یک نفر را با کلمات خود تخریب میکنیم، به این فکر هستیم که خود ما در امان خواهیم ماند. ولی غافل از اینکه غیبت به خود ما هم نیش میزند. به این ترتیب ما تیشه به ریشه خود هم میزنیم. سعدی شیرین کلام در این باره میفرماید

زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده‌ای سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن

ولی بازهم ما به غیبت و بدگویی ادامه میدهیم… چرا؟ زیرا ما خوش داریم که مورد احترام قرار بگیریم. وقتی کسی دیگری احترام میشود، حسادت ما می آید. بطور مثال، نمی توانیم «حرمت» را بین دو برادر مساویانه تقسیم کنیم. پس، وقتی یک برادرم مورد عزت و احترام قرار میگیرد، به این معنی است که گویا من صاحب آن حرمت نشده ام. نمی توانم تحمل کنم که کسی دیگری ستایش شود. چون به این معنی است که گویا بمن هیچ ارزشی قایل نشده اند. پس با غیبت و بدگویی، کوشش میکنیم و نمیگذاریم که دیگران مورد ستایش قرار بگیرند. ما با بی احترامی در پشت دیگران حرف میزنیم تا حرمت آنها را از ایشان بگیریم.
گروه کوچک مسیحیان در شهر غلاتیه، با فرهنگ و کلتور آن منطقه پرورش یافته بودند که پر از حسادت و غیبت بودند. ولی حالا آنها از مسیح پیروی میکردند و به حیث فرزندان خدا، ارزش و احترام را تجربه میکردند. آنها میدانستند که خداوند آفریدگار به آنها طبیعت نوی را عطا فرموده بود. پولس رسول به آنها نوشت: «همسایه ات را مانند خودت دوست بدار۔ اما اگر با چنگ و دندان به جان هم بيفتيد، حتما يكديگر را نابود خواهيد ساخت.» (غلاتيان ۵: ۱۵)
کتاب مقدس به ما می آموزاند که پیروان عیسی مسیح با همدیگر پیوند خورده اند. به ما این حرمت داده شده است که فرزندان خدا نامیده شویم. منحیث اعضای این خانواده، باید یکدیگر خود را عزت کنیم و به احترام برخورد نماییم. برعلاوه، ما باید به آنهایی که پایین تر از ما قرار دارند احترام کنیم، زیرا با آنها اکثراً با بی حرمتی رفتار میشود. ولی جالب این است که وقتی ما به دیگران عزت و حرمت قایل میشویم، همان چیزها دوباره به خود ما برمیگردد. دعوا بر سر یافتن حرمت بی معنی است، چون حرمت به همگی میرسد. از همه مهمتر این است که، انسان شریف آن کسی است که به دیگران ارزش قایل میشود.

                                                                                           ( نوشتۀ آ.ل)

Advertisements

صداقت و احترام

بدی را با بدی و لعنت را با لعنت جواب ندهيد، بلکه به جای لعنت برکت بطلبيد، زیرا خدا شما را دعوت كرده است تا برکت نصیب تان گردد. زیرا نوشته شده است : «هرکه بخواهد زندگی خوب و روزهای خوشی داشته باشد باید دهان خود را از سخنان زشت و لبان خود را از دروغ نگهدارد. بدی را ترک كرده نيكی كند و صلح و صفا را جسته و آن را دنبال نماید.»( اول پطرس ٣ : ٩-١١)
در انجیل متی نوشته شده است:« به همين طور پدر آسمانی شما نمی خواهد، كه حتّی يکی از اين كوچكان از دست برود. اگر برادرت به تو بدی كند، برو و با او در تنهایی در بارۀ آن موضوع صحبت كن. اگر به سخن تو گوش دهد برادر خود را باز يافته ای  و اگر به سخن تو گوش ندهد، يک يا دو نفر ديگر را با خود ببر تا از زبان دو يا سه شاهد اين موضوع تأیيد شود. اگر حاضر نيست سخنان آنان را بشنود موضوع را به اطلاع كليسا برسان و اگر حاضر نشود به كليسا گوش دهد، با او مثل يک بیگانه يا جزيه گير و سود خور رفتار كن. »(متّی١٨: ١٤- ١٧)
اگر ما این آیات را در ذهن خود بسپاریم و در زنده گی روزمره خود عملی سازیم، در این صورت ما به سوی جاودانه گی و به سوی اراده پاک خداوند  ما عیسی مسیح رهبری و رهنمایی  شده ایم و در واقعیت ما در مسیح و مسیح در ما زنده گی می کند.
صداقت و احترام  به دیگران را به وسیله گفتار و اعمال خود میتوانیم نشان دهیم . شاید در گذشته عادت داشته بوده باشید که، درباره کسانی  به بدی صحبت کنید، ولی خدا به ما نشان می دهد که ما میتوانیم دیگران  را با محبت نمودن برکت دهیم چون خدا  هر لحظه به ما محبت مینماید و ما را  برکت میدهد.  شما میتوانید به آنانی کمک کنید، نزد آنانی  بروید که در حق شما بدی کرده اند و با آنان درباره رفتارشان صحبت کنید و نه اینکه با دیگران درباره آنان به بدی صحبت کنید.
زیرا خدا نمیخواهد که هیچ کسی هلاک گردد، نه دیگری به خاطر رفتار بدش و نه شما به خاطر زبان غیبت گوی تان .
به گونه ای زندگی كنيد كه وقتی فرزندانتان به ياد عدالت، صداقت و مهربانی می افتند، شما در نظرشان جلوه گر شوید.

چرا عیسی فقط راه است

وقتی که ما به هر دلیلی به عیسی مسیح توجه می کنیم و شخصیت او را در اناجیل مورد بررسی قرار می دهیم. متوجه می شویم که او حامل یک پیروزی بزرگ است. گاهی دیگران از ما می پرسند که چرا باید عیسی مسیح را قبول کرد؟ ما هم خدا را می شناسیم  ولی واقعأ چرا فقط در نام عیسی مسیح حیات جاوید است. وقتی به فلیپیان ٢: ١٠-١١ نگاه می کنیم که می گوید: « تا اینکه همۀ موجودات در آسمان و روی زمین و زیر زمین با شنیدن نام عیسی زانو بزنند. و همه برای جلال خدای پدر، با زبان خود اعتراف کنند که عیسی، مسیح، خداوند است…..» واقعأ چرا باید هر زانویی در برابر عیسی خم شود. هر چند که در فلیپیان در آیات بالاتر توضیح خوبی داده شده است، ولی وقتی در مکاشفه ٥: ١-٢ متوجه می شویم که کتابی بر دست راست تخت نشین است و مکتوب به ٧ مهر و فرشته ای می پرسد که چه کسی می تواند آنرا بگشاید و مهر هایش را بردارد . در مکاشفه ٥:٣ خبر می دهد که: » اما هیچ کس در آسمان یا روی زمین و یا زیر زمین قادر نبود که طومار را باز کند و یا به داخل آن ببیند»
   واقعأ هیچ کس نتوانسته مسئله گناه بشر را حل کند. هیچ کس پیدا نشده که بتواند شیوه ای را پیدا کند که بطور واقعی موضوع گناهکار بودن انسان و طبیعتاٌ سزاوار مجازات بودن او را حل کند.  انسان با توجه به گناهانی که مرتکب می شود همیشه از عواقب فشار و استرس ناشی از ارتکاب گناهانش در اضطراب است. شاید کسی احساس گناه را در خود عمیقاٌ درک نکرده. ولی وقتی با او صحبت می کنیم احساس کم خوابی و افسردگی و غیره را در او می بینیم.  این چیزها در زندگی بشر به صورت یک حالت اپیدمی( بیماری عالمگیر) در آمده است. چرا اینگونه است؟ آیا نه این که عکس العمل کار انسان بر روی روح و روان و جسم او تأثیرات منفی گذاشته است. و او را آزرده خاطر ساخته . شریعت موسی هم به یهودیان گناه را نشان داد و هم پیشگویی های در باره کسی که می تواند شریعت را به کمال اجرا کند می دهد. پولس در رساله رومیان ٤:١٠ می گوید: زیرا مسیح هدف و تمام کنندۀ شریعت است برای هر که ایمان آورد و به این وسیله در حضور خدا عادل شمرده شود.»
بلی عیسی مسیح حامل پیام ومژده ای برای ما است.  او توانسته کاری را که هیچ کس نتوانست انجام دهد به اتمام رساند. او خودش فدیه گناهان بشر شده نه این که راه را به ما نشان می دهد، بلکه راه حل مناسب خود او است او خودش راه است. چه کسی جرأت می کند برای گناهان کسی دیگر بمیرد.  بشر گاهی به تعارف می گوید الهی من قربان تو شوم! ولی این بشر تا چه اندازه روی حرفش می ماند. آیا تا به موت آنهم از نوع صلیبش . وقتی که در رساله فلیپیان گفته می شود هر زانویی خم می شود به این حقیقت توجه دارد که کاری را که عیسی انجام داده که مستحق این  سخنان است. هیچ انسانی با عدالت خویش پارسا شمرده نشده است. بشری که اخلاقیاتش و روحیاتش وجسمش تحت تأثیر گناه مریض است، امروز بوسیله پذیرش عملی عیسی آرامی می یابد. عیسی گفت بیائید نزد من ای تمامی زحمتکشان و گرانباران من شما را آرامی می دهم.  آیا عیسی این لیاقت را دارد که به ما آرامی دهد؟ و دیگر گناه عواقب آنرا در زندگی خود نبینیم.  هر کس در طول زندگی خود بر روی زمین فرصت انتخاب دارد که عیسی را بپذیرد یا او را رد کند . هر انسانی که خدا را قبول دارد حتماٌ در طول عمرش تجربه پرستش خدا را دارد او شاید دعا می کند و شاید گاهی خدا را شکر می کند.
    شاید امروز باشند کسانی که عیسی را قبول نکنند. ولی آنها در گناهان شان می میرند  چون گناه با آنها می ماند و کسی گناه آنها را بر نمی دارد .عدالت خدا آنها را تنبیه می کند  آنها عیسی را خواهند دید. شاید امروز پیش عیسی زانو نزدند ولی عدالت خدا را در عیسی مسیح را خواهند دید که برای رسیدگی به داوری آنها می آید و آن روز زانو  های  آنها  خم می شود  بر این حقیقت که گناه کارند و قاصر  آمده نتوانستند پاسخگوی مدعیان خود باشند. در نتیجه مرگ بر آنها پیروز می شود .این حقیقتی است که عیسی را برتر از همه کس در زمین و آسمان و زیرزمین و در هر جا به ما معرفی می کند. چرا باید همیشه منتظر وقتی باشیم که کار از کار گذشته و همه چیز تمام شده و زانوهای ما برای داوری خم شود؟ چرا با عیسی همراه نشویم؟ چرا روبروی خواسته های گناه آلود ما زانو بزنیم؟ و تسلیم بدی ها شویم! عیسی مسیح به جهان آمد و یک الگو و نمونه برای زندگی ما گذاشت. این نمونه از کجای زندگی ما بر روی ما باید قرار بگیرد. آیا عیسی نمونه ای از زندگی گناه آلود را در انجیل به ما نشان داده ما به عنوان یک پیرو مسیح که از عیسی الگو برداری می کنیم ما باید نمونه ای برای دنیای گناهکار باشیم.  ما در این راه الگوی زندگی عیسی را بر کجای زندگی خود منطبق می کنیم؟ آیا بر آن قسمتی که هنوز مثل سابق گناه می کند. ما باید از گناهان خود جدا شویم و الگو را باید بر روی آن قسمتی بگذاریم که با تولد تازه در عیسی شروع می شود.
   کسانی که پیروی مسیح را بدون تولد تازه می خواهند چطور می توانند از عیسی که تماماٌ با طبیعت گناهکار انسان مخالف عمل می کند هم الگو شوند. اگر ما به عنوان یک پیرو مسیح برای دنیای گناهکار الگویی از زندگی عیسی مسیح نباشیم.چگونه می توانیم عطر خوشبوی نجات باشیم.  این ما هستیم که می توانیم با زندگی ما، به جهان گناهکار نشان دهیم که چرا باید به مسیح ایمان آورد و چرا هیچ راهی بجز عیسی مسیح برای نجات وجود ندارد. البته عیسی بدون ما هم کارش را انجام می دهد ولی بر کت خدمت از ما گرفته می شود. یکی از دلایلی که گاهی افراد نمی توانند مژده نجات را بدهد این است که:  خودشان تولد تازه از مسیح ندارند. ولی برای ما چه می شود آیا خون عیسی مسیح، ما را از ضمیر مرده پاک نمی کند تا با خداوند باشیم.  پس بیایم به خون مسیح که ما را برای نجات خریده  به حیات جاوید امید وار باشیم.
   در رساله عبرانیان٩:١٤ آمده:» خون مسیح چقدر بیشتر انسان را پاک می گرداند. او خود را به عنوان قربانی کامل و بدون نقص به وسیلۀ روح ابدی به خدا تقدیم کرد. خون او وجدان ما را از اعمال بی فایده پاک خواهد کرد تا ما بتوانیم خدای زنده را عبادت و خدمت کنیم.» وقتی که ایمان ما کم رنگ است امید ما را  هم کم رنگ نشان میدهد و رسوا می شویم، چرا که کم محبتی ما نمایان می شود.
می خواهم بگویم که ایمان آن طلای نابی است که پیمانه اش محبت است وقیمتش امید.
                                                                           ( نوشتۀ سپهرنافذی)

ازپی مسیح

 بود بهرت زندگانی تاریک
اگرتو چشم بینا نباشد

      اگر صورت داری لیک سیرت
       صورت را بی سیرت زیبا نباشد
 چگونه سیرآب گردی به قطره
اگر برای تو دریا نباشد
چگونه ره را یابد آدم کور
اگر در دست او عصا نباشد
بگفت مزد هر گناه مرگ است
کسی نیست که او را گناه نباشد
دگر هیچ کس ندوزد چشم به سما
اگربهرش ره فردا نباشد
چو دردمندی بیا نزد او ای دوست
که غیر از او دگر دوا نباشد
نگذارد  ترا  او  هرگز   تنها
دیگران را چنین وفا نباشد
بیا ای دوست تو هم در جمع ما
آنکه با ما نیست از ما نباشد
روم من از پی مسیح هر روز
چو زنده است او را فنا نباشد
کنم   هر  دم   با  او  زندگانی
دل من از خدا جدا نباشد
  دگر بر من نکند حکم  دنیا
چو مالک دل رویا نباشد
                    ( ر .ج )

یک بحث دیگر پیرامون مفهوم پسر خدا

عنوان «پسر خدا» و معنی آن در قرن اول میلادی در سرزمین فلسطین
چنانچه میدانیم، عنوان «پسر خدا» همواره باعث ایجاد سوء تفاهم در بین بسیاری از دوستان ما میشود. اکثراً وقتی آنها عنوان «پسر خدا» را میشنوند، فکر میکنند که کفر است. البته ما با این دوستان خود موافق هستیم که خدا نمی تواند جسماً پسر داشته باشد و یا خودش پسر باشد. خدا اولاد ندارد و نسل نمی آورد.
عنوان «پسر خدا» به این معنی نیست که گویا خدا نسل می آورد، بلکه مفهوم بسیار عمیقتری دارد. سوال این است که این عنوان در زمان قبل از ظهور مسیح و در قرن اول میلادی در سرزمین فلسطین چه مفهومی داشت؟ در این مقاله کوتاه، میخواهیم در این باره  کمی روشنی بی اندازیم. ما متوجه خواهیم شد که عنوان «پسر خدا» در بین مردم اسراییل یک اصطلاح عام بود، همچنین برای همه ساکنان سرزمین شرق میانه، و آنها این را برای پادشاهان خود و اشخاص عالی مقام استفاده میکردند، همچنان اشخاص برجسته این لقب مخصوص را بخود میگرفتند.

پسر خدا –  لقبی برای اسراییل
در زمان موسی نبی، داود نبی و دیگر پیامبران قبل از عیسی مسیح، قوم اسراییل یا بنی اسراییل همچنان بنام «قوم خدا» و «فرزندان خدا» و یا بطور ساده «پسر خدا» نامیده میشد. در باره قوم اسراییل، خدا به فرعون خطاب کرده فرمود: «بنی اسرائیل پسر اولباری من است ۔۔۔ پسر مرا آزاد کن تا برود و مرا پرستش کند» (خروج ۴: ۲۲ – ۲۳)۔
در کتاب ارمیا، قسمی خدا با اسراییل صحبت میکند که گویا پسر او باشد: «با محبت ازلی تو را دوست داشتم، بنابر این ترا با رحمت به سوی خود می کشانم. ای با کرۀ اسرائیل، من دوباره ترا استوار و پایدار می سازم ۔۔۔ و من ایشان را رهبری می کنم. آن ها را کنار جویهای آب به راه راست و هموار هدایت می کنم تا نلغزند، زیرا من پدر اسرائیل هستم و افرایم پسر اول من است.» (ارميا ۳۱: ۳ – ۴ و ۹) این اظهار، وابستگی عمیق و دوستانه خدا را با اسراییل نشان میدهد.
آیاتی زیادی در عهد عتیق هستند که اسراییل را همچنون پسر خدا معرفی میکنند: (تثنیه۱۴ : ۱ و ٣٢: ۱۸، اشعیا ۴٣: ٦ و ٦٣: ۸، مزمور ۸۰: ۱۵، هوشع ۱۱: ۱ و آیات دیگر.) ما میدانیم که «پسر» خدا یا «فرزند» خدا، به این معنا نیست که قوم اسراییل جسماً اولادهای خدا بودند. بلکه این نشان میداد که خدا با اسراییل یک رابطه خاص داشت. خدا آنها را دوست داشت (آنها محبوب خدا بودند).
و آنها را فراخوانده بود تا از آن خدا باشند، باعث برکت تمام دنیا باشند و خادمین خدا برای سایر ملتها باشند. ولی اسراییل ناکام ماند و از آغوش خدا دور شد. خدا از آنها خشنود نبود. اشعیای نبی از ظهور خادم حقیقی خدا سخن میگوید که نوری برای تمام دنیا خواهد بود.
وقتی عیسی مسیح خدمت اش را شروع کرد، صدایی از آسمان شنیده شد که فرمود: «این است پسر عزیر من که از او خوش هستم، به او گوش دهید…» پس، به عیسی مسیح، عنوان «پسر خدا» داده شد. او خادم حقیقی خدا برای تمام دنیا است، هدیۀ خدا برای دنیا، شخص محبوب خدا برای دنیا.

پسر خدا – لقبی برای پادشاه

در قدم دوم، اصطلاح «پسر خدا» برای خانواده شاهی، مخصوصاً برای پادشاهان استفاده میشد. این مشابه است به لقب سایه خدا یا «ظل الله» که در قرون وسطی اسلامی برای سلاطین بکار میگرفتند. روشن است که کلمه «سایه» به معنای سایه واقعی یا جسمی خدا نیست، بلکه یک لقب خاص و الهی است.
در دوران عهد عتیق، داود نبی به حیث بزرگترین پادشاه شناخته میشد. وقتی خدا او را به پادشاهی اسراییل گماشت، به او فرمود: » من پادشاه برگزیدۀ خود را در کوه مقدس خود سهیون بر تخت
نشانده ام … تو پسر من هستی امروز من پدر تو شده ام» (مزامير ۲: ۶ – ۷ )
در مزمور ۸۹ میخوانیم که خدا چطور داود نبی را به پادشاهی اسراییل تدهین میکند و میفرماید: «من نیز او را (یعنی داود) نخست زادۀ خود خواهم ساخت، بلندتر از پادشاهان جهان» (مزامير ۸۹ : ۲۷)۔
در نظر قوم اسراییل، پادشاه ایشان از طرف خدا تعیین شده بود تا بر آنها حکومت نماید؛ به همین دلیل پادشاه «پسر خدا» خوانده میشد. امروز ما میدانیم که این آیات به مسیح اشاره میکردند، که نه تنها عنوان «پادشاه یهود» به او داده شده بود بلکه او حکمفرمای تمام ملتهای جهان خواهد بود.
در اشعیا ۹: ٦ آن نبی از «پسر» سخن میگوید که بر تخت سلطنت داود خواهد نشست.
صدها سال بعد، نتناییل (یکی از شاگردان عیسی)، وقتی عیسی را برای اولین بار دید، و از رسالت خاص او آگاه شد، گفت: «ای استاد، تو پسر خدا هستی! تو پادشاه اسرائیل می باشی» (يوحنا ۱: ۴۹).
هر دوی این عنوانها برای مسیح (the Messiah) بودند که می بایست بیاید و بر تمام ملتها حکمروایی نماید. وقتی جبراییل فرشته با مریم سخن گفت، فرمود که این طفل نوزاد بر تخت سلطنت داود حکمفرمایی خواهد کرد، و به «پسر خدای متعال» ملقب خواهد شد. حمکفرما، پادشاه، پسر داود، پسر خدا – اینها عنوانهای بودند برای حکمفرمایان برگزیدۀ خدا استعمال میشدند، كه حالا به عيسى مسيح تعلق دارد.
در قرن اول میلادی، امپراتوری روم بر اکثر کشورهای شرق میانه حکومت میکرد. قیصر روم فکر میکرد که او از سوی خدا مقرر شده است. روی بعضی از سکه های رومی که در آن، تصویر قیصرحک شده بود، «پسر خدا» نوشته شده بود. صاحب منصب رومی که مسؤول مصلوب کردن عیسی بود، وقتی دید که با مرگ مسیح چه واقعۀ رخ داد، گفت: «بدون شك اين مرد (يك) پسر خدا بود» (متى ۲۷: ۵۴)۔ برعکس حکمفرمایان ظالم رومی، عیسی مسیح واقعاً یک پادشاه عادل و الهی بود.

پسر خدا – لقبی برای مسیح (Messiah)
در قسمت های زیادی از عهد جدید، لقب «پسر خدا» مترادف است با واژه مسیح Messiah). وقتی عیسی از شاگردانش پرسید که چه فکر میکنند که او کی است، پترس گفت: «تو مسيح، پسر خدا هستی» (متی ۱۶: ۱۶)۔ عیسی ایمان پترس را تأیید کرد و به آنها هشدار داد به هیچ کسی نگویند که او مسیح است. جالب است که لوقا و مرقس عین حرف را در رویات خود نقل میکنند: «تو مسيح هستی» (مرقس ۸: ۲۹) و «مسيح خدا» (the Messiah of God) (لوقا ۹: ۲۰)
وقتی عیسی بیماران زیادی را شفا میداد و ارواح ناپاک را از مردم بیرون میکرد، آن ارواح فریاد میکردند: «تو پسر خدا هستی» (لوقا ۴: ۴۱). اما عیسی آنها را سرزنش میکرد چون هویت او را افشاء میکردند، زیرا آنها میدانستند که او مسیح است. وقتی پولس به عیسی ایمان آورد، موعظه اش را  با بیان اینکه عیسی پسر خدا است، آغاز کرد. » (پولس) بطور آشكار اعلام می كرد كه عیسی، پسر خداست و يهوديان را با دلايل انكارناپذير قانع می ساخت كه عیسی، مسيح وعده شده است» (اعمال ۹: ۲۰ – ۲۲)
اینها صرف چند آيات بودند که نشان میدهند عنوان «پسر خدا» (بجای و یا) برای «مسیح» استفاده شده است. به عباره دیگر، «پسر خدا» عنوانی است برای آن شخصی که از سوی خدا برای برقراری پادشاهی و حکومت خدا تعین شده است.

پسر خدا – لقبی برای ایمانداران مسیح
یکی از حقایق بزرگ در انجیل مقدس این است که هر کسیکه از مسیح پیروی میکند، میتواند فرزند پدر آسمانی شود. مسیح نزد مردم خود (اسراییل) آمد، ولی آنها او را به حیث مسیح خدا قبول نکردند… «اما به همۀ کسانی که او را قبول کردند و به او ایمان آوردند، این حق را داد که فرزندان خدا شوند، که نه مانند تولدهای معمولی و نه در اثر تمایلات نفسانی و نه در اثر خواهش بشر بلکه از خدا تولد یافتند» (يوحنا ۱: ۱۲ – ۱۳)۔
به اینگونه خدا پیروان مسیح را به فرزندی میگیرد. چونکه مسیح، يگانۀ برگزيدۀ و محبوب خدا است (يعني پسر خدا)، پس هر کسی که او را قبول میکند، به خانوادۀ خدا می پیوندد. به این ترتیب ما فرزندان خدا میشویم، و خدا را پدر آسمانی خود خطاب میکنیم.

پسر خدا – لقبی برای ذات الهی
«پسر خدا» یک مفهوم عمیقتری هم دارد که نیازمند بحث وسیع میباشد، و در چوکات این مقاله نمی گنجد. ولی میتوانیم آن را با عبارۀ «کلمت الله» توضیح دهیم. کلام خدا از ازل وجود داشت. او با خدا بود. او خدا بود. کلام جسم گشت و در میان ما جای گرفت. «کسی هرگز خدا را ندیده است، اما آن پسر یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است.» (يوحنا ۱: ۱۸)
مسیح با پدر یکی است، زیرا همان ماهیت یا سرشتی را دارد که خدای پدر هم دارد. هرچه پدر میتواند و میکند، مسیح هم میکند، هرچه پدر میگوید مسیح هم میگوید، او در پدر است و پدر در او است. او نه تنها «مسيح خدا» بود، بلکه داراى الوهیت بود، با اختیار کامل الهی (متی ۲۸). در تثلیث، خدا خود را بشکل پدر، پسر و روح القدس آشکار میسازد.
رابطۀ بی نظیر عیسی با خدا و آنچه را که عیسی در باره خود و پدر آسمانی اش به آنها میگفت، برای مردم اسراییل یک مطلب کاملاً نو بود. آنها قبلاً هرگز چنین چیزی را در باره خدا نشنیده بودند. عیسی به آنها میگفت که اگر میخواهند خدا را بشناسند، پس باید از خود عیسی پیروی کنند، به او گوش دهند و به اعمال او بنگرند. عیسی تصویر کامل از خدا است.

( نوشتۀ آ.ل.)

چهره انسان

ما انسانها موجودات عجیبی هستیم. قلب ما ترکیبی است از محبت و نفرت، خوشی و غم، مهربانی و حسادت. افکار ما پر است از زیرکی و سادگی، ایمان و شک، فهم و بی فهمی. یک فیلسوف مشهور آلمانی بنام کانت میگوید «انسان یگانه موجودی است که به تربیه شدن نیاز دارد.»
دانشمندان در یافتن یک تعریف واحد و جامع از انسان دچار مشکلات زیادی هستند. ما میتوانیم سایر موجودات زنده و غیرزنده را تعریف و توضیح نماییم ولی از شناخت خود ما عاجز هستیم. کتابمقدس از شروع پیدایش انسان سخن میزند و میفرماید که خدا انسان را بصورت (شباهت) خود آفرید:»پس خدا آدم را به صورت خود آفريد. او را بصورت خدا آفريد. ايشان را نر و ماده آفريد.» ( پیدایش فصل ١ آیه ٢٧ )
البته منظور از این صورت شباهت ظاهری نیست بلکه شباهت معنوی و روحانی. خدا انسان را به سیرت خودش ساخت، به معنای اینکه خواص الهی در وجود انسان منعکس بودند. قدوسیت، عدالت، محبت، نیکی وغیره خواص الهی را میتوان در انسان دید. انسان یگانه موجودی است که علاقه به آفرینش دارد و نیاز و علاقه اش را از طریق هنر نمایان میسازد. او نقاشی میکند، شعر میسراید و آهنگ ساخته مینوازد. انسان از دیدن طبیعت قشنگ لذت میبرد. سایر حیوانات قادر به چنین اعمال شگفت انگیز نیستند.
ولی انسان خیلی بشتر از اینها است او نه تنها می آفریند بلکه دست به تباهی و ویرانی نیز میزند. او نه تنها محبت میکند بلکه از شدت حسادت و نفرت میکشد و میدرد. شخصی گفته است که انصافانه نیست وحشیگری انسان را با یک شیر درنده مقایسه کرد، زیرا شیرآهو را  میدرد و میکشد نه بدلیل حسادت یا نفرت که دارد بلکه چون طبیعت او چنین ایجاب میکند. ولی انسان نه به تقاضای سرشت بلکه به سبب نفرت و خشونت بیرحم میشود. پس اگر به چهره انسان بخوبی نگاه کنیم آیا سیرت و شباهت خدا را در او می بینیم؟ هرگز! بعضاً انسان بیشتر به اهریمن یا دشمن خدا شباهت یافته تا به خود خدا.
شباهت برباد رفتۀ انسان را میتوان به تابلوی نقاشی مقایسه کنیم که سطل آبی بروی آن ریخته شده باشد. وقتی تابلو را با منظره اصلی طبیعی آن مقایسه میکنیم، اندکی شباهت را در آن به بسیار سختی میتوانیم ببنیم.
بگذارید این شباهت برباد رفته را «گناه» بنامیم. گناه، طغیان و سرکشی انسان است در برابر آفریدگاراش. انسان خود خدای زندگی و محور هستی خود شده است. معیارهای اخلاقی و روحانی اش را خود تعین کرده و معبود ش را خود ساخته و بافته است. همین است که از خدا خواهی به خودخواهی و از خدا پرستی به خودپرستی نزول کرده است. در نتیجه، شباهت و سیرت خدا را آهسته آهسته از دست داده است.
ولی در برابر این بی وفایی و بی مروتی او، خدا چه کرده است؟ خدا انسان را در این ذلت و تباهی تنها رها نکرده بلکه دست کمک و شفقت اش را بسوی او دراز نموده است. کتاب مقدس میفرماید که خدا عیسی مسیح را فرستاده است تا بشر گمشده و سرگردان را از ظلمت گناه و عواقب آن نجات دهد: «زیرا همه گناه کرده اند و از جلال خدا قاصر می باشند، و به فیض او مجاناً عادل شمرده می شوند به وساطت آن فدیه ای که در عیسی مسیح است.» ( رومیان فصل ٣ آیات ٢٣ و ٢۴ )
ایمان داریم که عیسی مسیح تصویر کاملی از خداست… (کولسیان فصل ١ آیه ١٥). فقط در او میتوان شباهت و سیرت خدا را کاملاً دید. شباهت خدا در انسانهای مانند من و شما آنقدر خراشیده، مخشوش و آسیب دیده که به سختی میتوان ذرۀ از محبت و عدالت الهی را در آن دریافت. ولی در عیسی مسیح همه خواص الهی به روشنی هویدا شده اند. گفتیم سیرت انسان به تابلوی میماند که صورت خدا در آن نقاشی شده ولی حالا برباد رفته است. ولی عیسی مسیح را میتوان به تابلوی مکمل مقایسه کرد که نقش خدا را بصورت کامل در آن میتوان دید.
راه فرار از چنگ گناه، خودخواهی و خودپرستی در پیروی از عیسی مسیح است. وقتی او را، شخص او را و تعلیم او را دنبال کنیم بدون شک که شباهت خدا دوباره در ما ظاهر میشود. هر قدر بیشتر از اخلاقیات و روحانیت عیسی مسیح نمونه میگیریم به همان اندازه سیرت واژگون شدۀ الهی در ما احیأ میگردد. «گاندی» رهبر فقید هند میگوید » انسان تبدیل به چیزی میشود که اکثرا به آن می اندیشد.» هنگامیکه مسیح شاخص زندگی ما میشود خواص الهی در باطن ما، در افکارما، و در ظاهر در رفتار ما زنده میگردند. این بدان معنا نیست که گویا ما به الوهیت رسیده همتای خدا میشویم. نی، بلکه ما بمقام انسانیت یعنی اصل انسانیت میرسیم و تبیدل به آن شخصی می شویم که خدای خالق از ازل میخواست.
عیسی مسیح نمونه و معیار حقیقی انسانیت است، باشد که پیروی از او شباهت الهی را در ما ظاهر سازد: «تا همه به یگانگی ایمان معرفت تام پسر خدا و به انسان کامل به اندازه قامت پری مسیح برسیم.» (افسسیان فصل ۴ آیه ١٣)

آرزوی منی

آه ای خــداونـد، تو شاه منی
تو بی هـمـتایی، قـــدوس منی
نامت جـاودانی، مــنجـی منی
ســپاســم بر تو مـمـتـاز منی
هــم تـــو  شبانی مسیح منی
تو تـوانـائـی، هم فیض منی
مرا حفظ کـردی، شبان منی
     بــــــــرکـت دادی ، حکمت منی
چه سان من گویم، خدای منی
مرا  بخــــــشـیـدی، داور منی
تــو امــیـد مــــــن، ثروت منی
جاودان است نامت، نجات منی
                   ( امین )