مردم در مورد من چطور فکر می کنند

gggاین صلاحیت  احمد بود، او  باید در مورد خانواده اش تصمیم میگرفت که چی  برای شان خوب است و چی نی.  تمام تصمیم گیریها در مورد سفر، عروسی، تشییع جنازه، خرید وغیره به دوش او بود.
او فکر میکرد که «چی  خواهد شد، همسایه گان، خویش و قوم در باره ما چی می گویند؟ وقتی کاری  میکنیم، نباید که پیش دیگران کم بیایم.» او خود را بار ها با دیگران مقایسه ميكرد. او فکر میكرد که، آیا ما بهتر از دیگران هستیم،  یا خدای ناکرده، کمتر از دیگران ؟
احمد با این افکار خود گویا که در یک محکمه بزرگ اجتماعی زنده گی میکرد. او   همسایه گان، دوستان، قوم و قبیله خود را نشسته در چو کی قاضى مید ید که  او را داوری میکنند. گویا، احمد در محکمه نشسته و حکم دادگاه را میشنود که آنها در مورد او چی  میگویند و يا چگونه قضاوت ميكنند؟
اگر آنان چیزهای خوبی در مورد احمد بگویند، پس به او ارزش قایل استند. اما اگر آنان او را مورد انتقاد قرار داده، و یا به او چیزی های بگویند که مشکوک به نظر می آید ، یا  اگر به او بخندند، او در آن لحظه احساس میکرد که یک چیزی بی ارزش است. این طرز تفکر احمد بدان معنابود که او اجازه میداد جامعه در مورد هویت و شرافت او تصمیم گیری نماید.   بسیاری از ما مانند احمد هستیم. زمانی بسیار خوشحال میشوم که دیگران صحبتهای  ما را تایید نمایند و » آفرین » به ما بگویند. ما نمیتوانیم کسی را تحمل نماییم که به ما بخندد و یا ما را مسخره  نماید . اگر کسی در مقابل ما چنین نماید، ما  تصور مینماییم که او به شخصیت  ما حمله  نموده و  هویت ما را خدشه دار ساخته است.
در این صورت هویت ما، به بر اساس آنچه که مردم می گویند و یا در باره ما  فکر میکنند بنا شده است، این مثل آن است که هویت ما وابسته به ذهن و زبان دیگران میباشد. ما به دیگران اجازه میدهیم  که ما را به وسیله زبان خود اعمار نمایند و یا نابود سازند. این کار میتواند در مورد ساختار های اجتماعی هم واقع شود ؛ چنان که در مورد کلیسای قرنتس رخ داد.   کلیسا در قرنتس یک کلیسای جوان بود و اعضای آن ایمانداران اولیه بودند. آنان در مورد ایمان جدید خود بسیار افتخار میکردند و از آن لذت میبردند، اما در عین زمان، این کلیسا مشکلات خاص خود را داشت. یکی از این مشکلات غرور و تفرقه میان پیروان مسیح بود. بعضی ها میگفتند: که اَپُلُس رهبر ماست، عده یی  میگفتند که پطرس رهبر ماست، بعضی  هم میگفتند که پولس رهبر ماست.  برخی که خود را بسیار روحانی میپنداشتند  میگفتند که نی، مسیح رهبر ما ست. هر کس میخواست که خودش بهتر از دیگری باشد، يا رهبرش بهتر از ديگرى باشد. آننا نمیخواستند که پیش دیگران کم بیایند، حتا  در ایمان خود. به این  گونه  آنان رهبران خود را با یکدیگر مقایسه مینمودند.

مشکل غرور
خود پرستی مایه غرور است و غرور ریشه بسیاری از مشکلات است. پولس رسول  میگوید که: «هیچ یک از شما خود پسندانه یک نفر را تعریف نکند و دیگری را خوار نشمارد» ( اول قرنتیان٤: ٦ب). يعني، پیروان مسیح  نباید خود و رهبران خود را با دیگران مقایسه کنند، و به آن افتخار  کنند.
غرور را میتوان با پنج ویژه گیاز چنبه های  مختلف توضیح داد:

  • غرور یک چیز بی ارزش و میان تهیست،
  • غرور مشکل ساز است،
  • غرور رنج آور است،
  • غرور زودشكن است،
  • غرور نا بود کننده است.

غرور یک چیزی بی ارزش و میان تهی است:
غرور یک چیز بی ارزش است، زیرا ما فکر میکنیم که ما یک نیرو و یا یک  چیزی بزرگ هستیم و یا  ما فکر میکنیم  که خانواده ما و یا مردم ما یک نیرو و یا یک قدرت هستند. ولي زمانی که به واقعیت روبرو میشویم به این پی میبریم که ما  بدون خدا چیزی نیستیم.

غرور مشکل ساز است:
غرور و خود پسندی، ما را مشغول میسازد. ما با وجود مشکلات و گرفتاریهایی که داریم، با آن هم خود را با دیگران مقایسه مینماییم.
ما آرامش نداریم بلکه متواتر در این فکر میباشیم که چگونه ما میتوانیم حداقل  با همسایه گان و خویشاوندان خود هم سطج باشیم، زمانی ما از این مقایسه خود راضی اسیم که، نسبت به طرف مقابل خود  در حالت بهتر قرار داشته باشیم. برای یک فرد  این تنها کفایت نمیکند که هوشمند، غنی یا مقبول باشد. بلکه زمانی این لذت بخش است که غنی تر یا خوش تیپ تر و هوشمند تر نسبت به شخص دیگری باشد. نويسندۂ قرن بيستم لوییس مینوسید: «غرور این مفهوم را ارایه میکند: وقتی یک شخص  لذت میبرد، که نسبت به  شخصی دیگر برتر باشد.»
بدین ترتیب ما خود را نه تنها با دیگران مقایسه مینماییم، بلکه ما بیشتر در تلاش این استیم که خود را در همه چیز نسبت به دیگران بهتر جلوه بدهیم. هرچند شاید  در واقعیت زنده گی چنین نباشیم، ولی زنده گی نامه یی   برای خود ترتیب میدهیم که چه راست و یا دروغ، باید  خود را بزرگ جلوه بدهیم.  مثلاً من باید این موتر را بخرم، پسر من باید  در این فاکولته درس بخواند و یا دحترم باید با فلان شخص عروسی نماید، چرا چنین مینماییم؟ برای آن  که ما میخواهیم  چیز های مثبت بیشتر در زنده گی نامۀ  ما اضافه شود تا در مقایسه با دیگران در حالت بهتر قرار داشته باشیم. اما  چنين مقایسه كردن و زياد روي كردن، ما را مصروف میسازد و آرامش ما را برهم میزند.

غرور رنج آور است:
غرور هم رنج آور است و هم بسیار حساس است.  وقتی ما عصبانی میشوم، که دیگران در مقابل ما بی احترامی کنند. اما چرا ما عصبانی میشویم ؟ دلیل آن این  است که ما همیشه خود را مورد توجه قرار میدهیم؛ اگر پاى من درد نکند من هرگز راجع به پای خود فکر نمیکنم؛وقتی من به پای خود فکر میکنم که پایم درد داشته باشد. متاسفانه غرور ما هم بیمار است و درد ميكند. شايد هویت ما مریض باشد، لذا هميشه آن را مورد توجه قرار ميدهيم. پس  ما بسیار اندک رنج شده و  خوشی و آرامش  مااز بین میرود .

غرور زود شكن است:
غرور زود ميشكند. این بدان معناست که آدم مغرور به راحتی مايوس و يا از درون خالی میشود. به یک پوقانه (بالون) فکر کنید. هنگامی که آن را بیش از اندزه پف نماییم پوقانه به زودى میکفد و از باد خالی میشود. خود خواهی و خود پسندی ما  نیز مانند آن هستند، زیرا ما آن را با  مبالغه ‌کردن، پف ميكنيم نه بر پایه حقیقت، پس این غرور ماست که با یک ضربه کوچک ميشكند.

غرور نا بود کننده است:
در نهایت امر، خود پسندی انسان را نابود مینماید. چون ما خود را به ديگران مقايسه ميكنيم و اگر ميبينيم كه ديگران از ما پيش استند و يا مورد توجه قرار ميگيرند، ما در تلاش نابودى آنان می افتیم . با انتقاد، توهين، دروغبافى، غيبت و … ما كوشش ميكنيم كه ديگران را كم سازيم. در نتيجه هم خود را و هم ديگران را تخريب ميكنيم.

آیا تنهادر باره خودفکر میکنید :
در جهان غرب یک  نظر  دیگر وجود دارد که میگویند » ا ین مهم نیست که دیگران  درباره ما چه میگویند. مهم این است که خود ما در بارۀ خود چی  فکر میکنیم.»

آیا این یک پاسخ غرور نیست؟
اگر ما فقط در مورد خود فکر کنیم، ما این جنجال را ادامه میدهیم  که خود  را همیشه با دیگران مقایسه  کنیم. در این صورت درد ورنج با ما  ادامه میابد.

چطور ما میتوانیم که راجع به خود کمتر فکر کنیم؟
پولس، رسول عیسای مسیح میگوید:« اگر به وسیلۀ شما و یا یک محکمۀ انسانی داوری شوم، برای من کوچکترین اهمیتی ندارد، من دربارۀ خود قضاوت نمیکنم.  شاید من در خود عیبی نمیببینم، ولی این دلیل نمیشود  که من بی گناه استم! خود خداوند است که در بارۀ من قضاوت خواهد کرد.» ( اول قرنتیان ٤:٣-٤)

یک فضاوت دیگر توسط مسیح :
تنها راهی که ما میتوانیم از مرض خود پسندی و غرور آزاد شویم،  رفتن به محكمۂ خداست که در آن مسیح، داور است. در اين محكمه مسيح به ما هویت جدید میبخشد. در این دادگاه (محكمه) الهی، خداوند گناهان، ضعف و ناتوانی و شرمساری ما را  میبخشد، زیرا عیسی مسیح به روی صلیب تمام گناهان و ناتوانيها و شرمساري ما را کفاره نمود، و در حال حاضر « پس دیگر برای کسانی که در پیوسته گی با مسیح عیسی به سر میبرند هیچ محکومیتی وجود ندارد، زیرا قانون زنده گی بخش روح القدس که در مسیح عیسی یافت میشود» ( رومیان٨:١-٢ )
ما به وسیله عیسای مسیح قابل قبول خدا شدیم ، در ملکوت آسمانی شریک شدیم ، صاحب هویت جديد شدیم و فرزند خوانده خدا شدیم.  این امتیاز فقط  و فقط در مسیح امکان  پذیر است.
بنابراین، هویت من، وابسته به آنچه که جامعه راجع به من فکر میکند و یا آنچه کشور من در باره من  فکر میکند، و یا آنچه دیگران راجع به  کشور من فکر میکنند نیست.
دوم، هویت من وابسته به آنچه که من راجع به خود فکر میکنم یا تمام دستاورد ها و موفقیتهایی که  در زنده گی نامۀ  من درج است، نيست و از آن شکل نمی گیرد، بلکه هویت من مربوط به عیسای مسیح است که من توسط او  فرزند خدا شدم و متعلق به خدا استم.
این هویت جدید به من و خانواده ام این نیرو را میدهد که از قیودات بی مفهوم جامعه   رهایی یافته و بتوانیم  به طور واقعی و سخاوتمندانه   به دیگران خدمت کنیم، همان طور که عیسی مسیح دیگران را  خدمت نموده بود.( نوشتۀ آ.ل.)

قدرت خدا در کلیسا

800px-Kabul_Chapel

چرا همه از کلیسا میترسند؟
چرا ایمانداران افغان در افغانستان در جستجوی کلیسا هستند و کسانی که ایمان ندارند از کلیسا میترسند؟
لغت کلیسا که در انگلیسی چَرچ و در آلمانی کِرک و در اصل یونانی «اکلیسا» میگویند که به کلیسا در زبان فارسی دری نزدیکتر است.
در سال ١٩٩٠ در ماسکو به دیدن یک کلیسا رفتم و تجربه اول من از کلیسا فرقی زیادی با مسجد و زیارت در افغانستان نداشت.
چند سال قبل از طریق کلیسای خود به مردم در سرکهای شهر ما بشارت میدادیم و متوجه شدم که حتی کسانی که در غرب خود را مسیحی مینامند کلیسا نمیروند و کلیسا ندارند. علت عمده نرفتن به کلیسا این بود که از کسی در کلیسا خفه شده بودند.
یکی از ایمانداران افغان در خارج از افغانستان به من گفت که در کلیسای انگلیسی نمیتواند با دیگران وفق کند یا زبان مشترک پیدا کند به همین خاطر کلیسا نمیرود.
طرز دید یک غربی و یا یک افغان در مورد کلیسا به صورت کلی چنین است:

  • یک تعمیر
  • یک اداره یا یک ارگان دولتی.
  • یک جای مقدس برای دریافت برکت.
  • جایی که همیشه پول تقاضا میکنند.
  • جایی که ضرورت نیست هر هفته بروی و سال یک یا دوبار کفایت میکند.
  • جایی که تنها مردم کامل و بی عیب میروند و آنان فکر میکنند از دیگران بهتر استند.
  • یک شفاخانه که هر مریضی میتواند بیاید و از لحاظ جسمی و روحی شفا پیدا کند.
  • جایی که فریبکاران جمع میشوند.
  • جایی برای همه، فرق نمیکند شما مسیحی، مسلمان، هندو یا بودایی استید.

 من نمیدانم نظر شما در مورد کلیسا چیست؟
در فرهنگ ما، کلیسا به معنای اسم یک تعمیر استفاده میشود و مشکل ما افغانان و غربیان این است که ما به کلیسا منحیث یک اسم و نام یک ساختمان فکر میکنیم و همین تصور ماست.
ما افغانان بعد از سلطان محمود غزنوی یعنی از  قرن چهارده میلادی به بعد، جایی به نام کلیسا در افغانستان امروزی نداریم. برخلاف، همسایه گان ما همیشه کلیساهای سنتی مانند آشوریها و ارمنیها در ایران و کلیساهای کاتولیک و انگلیکان در پاکستان و هندوستان و کلیسای ارتودوکس روسی در تاجیکستان و ازبکستان داشته اند.
یعنی در فرهنگ ما برای مدت ششصد سال جای یا محلی به نام کلیسا وجود نداشته است و استفاده لغت کلیسا در سی سال اخیر با رشد تعداد ایمانداران افغان در کشور، دو باره رایج شده است.
کلام خدا در مورد اساس کلیسا در متا فصل ١٦ آیه های ١٥-١٩ میفرماید: عیسی پرسید: «شما مرا که می دانید؟»
شمعون پِترُس جواب داد: «تو مسیح، پسر خدای زنده هستی.» آنگاه عیسی گفت: «ای شمعون پسر یونا، خوشا بحال تو! چون تو این را از انسان نیاموختی بلکه پدر آسمانی من آن را بر تو آشکار ساخته است. و به تو می گویم که تو پِترُس هستی و من بر این صخره کلیسای خود را بنا می کنم و نیروهای مرگ هرگز بر آن دست نخواهد یافت و کلیدهای پادشاهی آسمانی را به تو می دهم، آنچه را که تو در زمین ببندی در آسمان بسته خواهد شد و هرچه را که در روی زمین باز نمایی در آسمان باز خواهد شد.»
درین درس خود عیسای مسیح چار رکن اساسی یا تهداب کلیسا را میگذارد:
اول: عیسای مسیح پسر خدای زنده سنگ یا تهداب اساسی کلیسا است.
دوم: عیسای مسیح سر و اساس گزار کلیسا است.
سوم: عیسای مسیح کلید پادشاهی خدا را به کلیسا داده است.
چارم: عیسای مسیح از کلیسا میخواهد تا همه مردم برای پادشاهی کلیسا آماده سازد.
قابل یاد آوری است که در طول تاریخ عیسای مسیح و کلیسا همیشه یکجا بوده و استند و بسیاری پادشاهان، سلاطین و حکمرانان خواستند تا با ضربه زدن به کلیسا، عیسای مسیح را از کلیسا جدا سازند اما موفق نشدند و کلیسا همچنان به عیسای مسیح وفادار ماند

اولین کلیسا چگونه به وجود آمد؟
باز هم در کلام خدا در اعمال رسولان فصل دوم آیه های ٤٢-٤٧ چنین میخوانیم:«آنها همیشه وقت خود را با شنیدن تعالیم رسولان و مشارکت برادرانه و پاره کردن نان و دعا می گذرانیدند. در اثر عجایب و معجزات بسیاری که توسط رسولان به عمل می_آمد، خوف خدا بر همه افتاده بود. تمام ایمانداران با هم همدست و در مال همدیگر شریک بودند. مال و دارایی خود را می فروختند و به نسبت احتیاج هرکس بین خود تقسیم می کردند. آنها هر روز در عبادتگاه دور هم جمع می شدند و در خانه های خود نان را پاره میکردند و با دلخوشی و صمیمیت با هم غذا می خوردند. خدا را حمد میکردند و مورد احترام همۀ مردم بودند و خداوند هر روز کسانی را که نجات می یافتند، به جمع ایشان می فزود.»
نمونه خوب کلیسا امروز در داخل و خارج افغانستان، کلیسای افغانی است که هر روز تعداد آن زیاد شده و بیشتر میگردد. اگر بیست سال پیش ما تعداد انگشت شمار از ایمانداران افغان را داشتیم. خوشبختانه امروز تعداد ایمانداران افغان به هزارها میرسد که این خود نمونه رشد کلیسای افغانی در داخل و خارج افغانستان است.
بهترین مثال دیگر برای کلیسا زنده گی در یک خانواده است. وقتی در یک خانواده زنده گی میکنیم ما همه مسوولیتهای مختلف داشته و از هم فرق داریم. اما هیچ کدام ما گفته نمیتوانیم که چون من از برادر یا خواهر خود فرق دارم، از این خانواده نیستم. همۀ ما در خانواده در خوشی و ناخوشیهای زنده گی یکجا استیم و یکدیگر را کمک کرده و بالاخره یکدیگر را تشویق میکنیم. سالم بودن یک خانواده و یک کلیسا در اتحاد، یکدلی و تشویق یکدیگر است.
پنج علت مهم که قدرت خدا را در کلیسا نشان میدهد عبارتنداز:
اول: پدرآسمانی ما از طریق روح خود به ما عیسای مسیح را نه تنها منحیث نجات دهنده نشان داد بلکه عیسای مسیح سر، اساس و سنگ تهداب کلیسا قرار گرفت تا مابا ایمان به عیسای مسیح با اشتیاق و علاقه در داخل و خارج کلیسا، کلیسای مسیح یا بدن مسیح باشیم.
دوم: وقتی ما عیسای مسیح را منحیث پسر خدای زنده میشناسیم، پس عیسای مسیح در کلیسا در بین ماست و عیسای مسیح صاحب یا سرور قلب، روح، زبان و جسم ما در همه جاست و همه چیز ما در خدمت عیسای مسیح در همه وقت است.
سوم: ایمانداران افغان میتوانند در کلیسای عیسای مسیح، در یک وقت و جای معین مشارکت کنند و یا در همه جا و همیشه کلیسای عیسای مسیح باشند.
چارم: وقتی ایمانداران افغان یکجا برای کلیسا یا مشارکت در کلیسا جمع میشوند در آنجا معجزه ها صورت میگیرد که بزرکترین معجزه نجات انسان از گناه است. وقتی ما اعتراف میکنیم که عیسای مسیح نجات دهنده و صاحب زنده گی ما است پس این یک معجزه بزرگ در زنده گی هر افغان به شمار میرود.
پنجم: عیسای مسیح در متا فصل ١٦ آیه ١٨ قسمت دوم میفرماید:«من بر این صخره کلیسای خود را بنا می کنم
و نیروهای مرگ هرگز بر آن دست نخواهد یافت»
این صخره یعنی ایمان به عیسای مسیح منحیث پسر خدای زنده است و عیسای مسیح خود، کلیسای خود را میسازد به ما اطمینان میدهد که کلیسا در طول تاریخ هیچ گاهی مدافعی نبوده است تا از خود دفاع کند، چون عیسای مسیح خود کلیسای خود را بنا کرده و از کلیسا دفاع میکند. کلیسا همیشه تهاجمی بوده است. تهاجمی به معنای از بین بردن دیگران از لحاظ فزیکی یا جسمانی نیست، بلکه تهاجمی به این معناست که کلیسا منحیث یگانه نشانه یا علامه پادشاهی خدا درین  دنیا، مردم دنیا را از هر نژاد و قوم و قبیله به شمول افغانان، تک تک  از تاریکی گناه و نا امیدی بیرون آورده و با نور و امید عیسای مسیح آشنا میسازد. به همین علت است که بسیاری از کلیسا ترس دارند چون میترسند مبادا چشمان شان با نور عیسای مسیح روشن شده و از فیض و محبت خدا برخوردار شوند.   ( نوشته ش.ع)

m

عالم از روزنه چشم تو زیباست مسیح
عشق در لوح کلام تو هویداست مسیح
ناله گر از تن بیمار برآید به فلک
دستگیری ز سرای تو مهیاست مسیح
هر کسی گرچه پرستد به سراپرده فلک
جز به نام تو در این گنبد میناست مسیح
نقش گیتی زتو حک کرده خودش را به فلک
خالق جمله جهان شوکت میناست مسیح
طاقت هیچ صنم نیست برآورد تماشای فلک
طاعت نام پدر در تو چه پیداست مسیح
این همه گفتم و دیدم ز تو اسرار فلک
تا نگویم تو مسیحی همه بی جاست مسیح

                          (سپهر نافذی)

عاشق تو هستم

www_roozgozar_com-2073

من احساس كردم كه باد با وزيدن خود نامت را به گوشم زمزمه ميكند٠من اشكهايت را ميبينم ای خداوند وقتی باران مي بارد و گرمي آغوشت را احساس ميكنم وقتی آفتاب ميتابد. پس چگونه ميتوان گفت كه خدای نيست؟ در چهارطرف ، خلقت از تو سخن ميگويد
آواز پرنده ها در شاخه های درختان، آواز آبشارها و موج درياها همه برايت حمد و ثنا ميگويند.
چگونه ميتوان گفت كه خدای نيست ؟
تو چقدر زيبای خداوند ، تو بی همتای. حتی زبان من قادر به وصف تو نيست من چقدر ناتوانم.
امروز ميخواهم برايت بگويم كه بسيار دوستت دارم ، عاشق تو هستم و ترا ميستا يم .

                                                                          ( ارسالی ر.ج )

غلام حیدر رحیمی از زندگی ایمانی خود سخن میگوید

اینجانب غلام حیدر رحیمی، متولد شهر تاریخی هرات در سال ١٣٥٦ خورشیدی، در یک خانواده مذهبی بدنیا آمدم. چشم باز کردن من همراه بود با اواقعۀ هفت ثور در افغانستان و حملۀ روس به سرزمین من.
مادر خود را که در اولین سالهای زندگی، در اثر بمباران هواپیماهای شوروی، با تعدادی از اعضای خانواده از دست دادم و بی مادری بزرگترین کمبود و غم من از همان دوران کودکی بود.
تا اینکه هفت ساله شدم و پدرم که از بزرگان قریه بود رابطۀ خوبی با مولوی مسجد داشت و چون مولوی از منطقۀ ما نبود، بیشتر اوقات را در منزل ما سپری می کرد و پدر همیشه به او سفارش می کرد:« این بچه تحویل شما، باید یک انسان مومن، نماز خوان و حافظ قران تحویل من دهی.» چون پدرم کمک مالی به او می کرد، او نیز متقابلاً احساس دَین میکرد و تلاش می ورزید تا انتظار پدر را بر آورده کند. ولی من چیزی نمی فهمیدم و او همیشه از دست من پیش پدر می نالید و به او می گفت که پسر تو «نمی تواند که اعمال نیک انجام بدهد» و من همیشه مورد  تمسخر پدر و اطرافیان قرار داشتم، تا اینکه به سن جوانی رسیدم و دیگر جنگ با شوروی تمام شده بود و حالا جهادیان بودند که به جان هم افتاده بودند و به دلیل جهادی که در مقابل شوروی انجام داده بودند هر کدام سهم بیشتری می خواستند.
جهاد، کلمه ای که هرگز آرزوی تکرار آن را ندارم، چون تکرار آن یاد آور تباهی کشور و مردم ماست و در اثر اختلافات آنها بود که اسلام طالبانی به وجود آمد .
پدر من هم در دوران آنها بطور غم انگیز از بین رفت. دیگر هیچ دادرسی وجود نداشت که بتواند در این دنیای پر از ظلم، عدالت را بر قرار کند و من به یک انسان ناامید، بی پناه و افسرده تبدیل شده بودم. احساس تنهایی می کردم و زندگی در این دنیا را ظلم بزرگی در حق خود می دانستم.  چون از بدو تولد به غیر از ظلم، تمسخر و بی عدالتی چیز دیگری  را نه دیده بودم.
سر تان بدرد نیاید، سلطۀ طالبان هم تمام شد، دیگر من تنها نبودم و در دنیای گنگ و بی ثمر خود، شریک پیدا کرده بودم، یا به عبارتی دیگر، عروسی کردم و برای اولین بار در زندگی، هدف پیدا کردم، آن هم سیر کردن خانواده و دیگر هیچ.
در سال ١٣٨٥ خورشیدی بود که نیمۀ روشن زندگی من آغاز شد. من با یک تن از برادران بنام « فواد » آشنا شدم. فواد مسیحی بود، بعد از آشنایی با آنها تفاوت های بسیاری را بین آنها، خود و دیگران یافتم. من که تا آن دم نتوانسته بودم خیلی از چیز ها را قبول کنم، نمی دانم چه شد که موعظه های آنها در من اثر کرد و در حقیقت اولین معجزۀ خداوند در زندگی من رخ داد و همان طور که کلام خدا میگوید: « اما آنانی که از جانب خدا برای دریافت نجات دعوت شده اند چه یهودی و چه یونانی، خدا چشمان شان را گشوده تا ببینند که مسیح قدرت عظیم خدا و نقشۀ حکیمانۀ اوست، برای نجات ایشان.» (اول قرنتیان فصل ١ آیه ٢٤) توانستم بدون هیچ گونه فلسفه و فرمول پیچیده ای زندگی خود را به دستان پرتوان خداوند ما عیسی مسیح بسپارم و مژده نجات را دریافت کنم.
کلام خدا می گوید: « تمام نقشه های را که انسان برای رسیدن به خدا طرح می کند هر قدر هم حکیمانه جلوه کند باطل خواهم ساخت و فکر و نبوغ خردمندان را نابود خواهم کرد.» (اول قرنتیان فصل١ آیه ١٩) و در آیه ای دیگر می گوید: «زیرا خدای حکیم صلاح ندانست که انسان با منطق و حکمت خود او را بشناسد بلکه او خود به میان ما آمد و همه آنانی را که به پیام او ایمان آوردند نجات بخشید یعنی همان پیامی که مردم دنیا چه یهودی و چه غیر یهودی آن را بی معنی و پوچ میدانند.» ( ول قرنتیان فصل١ آیه ٢١).
بعد از مدتی آنها از افغانستان خارج شدند و نتیجۀ سفر آنها برای من فیض و رحمت به همراه داشت و خداوند آنها را وسیله ای قرارداده بود، برای نجات گوسفند گمشده اش. از خداوند خواستم که این بندۀ گناهکار را ببخشد و خداوند را به عنوان نجات دهنده ام قبول کردم. بعد از آن احساس سبکی و آرامش میکردم، گویی بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.
من خدای حقیقی را یافتم و قلبم پر از شادی بود. به تمام سوالهای بیشمار خود پاسخ یافته بودم و می خواستم جواب همه را بدهم و تصمیم گرفتم مژده نجات را به خانواده ام برسانم و آنها را از ایمانم مطلع کنم ولی بعد دچار مشکلات فراوانی شدم، من  تا دو سال زندگی تلخ و پر خطری را تجربه کنم که بدترین قسمت آن جدایی از زن و بچه ام بود. گویا قسمت بود این اتفاقها بیفتد تا من روز به روز در ایمان خود پخته شوم. مشکلاتی که در گذشته و بعد از ایمان دار شدنم تجربه کرده بودم، نفرت شدیدی از همۀ آنها در قلبم خانه کرده بود. من در آن دو سال بار ها به مرز نابودی رسیدم ولی همیشه، دستی از من نگهداری می کرد و نمی گذاشت که این مشکلات بر من چیره شود و همیشه چراغ امید را در بدترین شرایط در دل من روشن میکرد.
وقتی به یاد کار خداوند ما عیسی مسیح می افتادم که برای نجات همه انسانها انجام داد، برای رهایی از نفرت آنهایی که در قلب داشتم، از خداوند یاری خواستم. چون این کار بدون یاری خداوند امکان پذیر نیست و باید اعتراف کنم که تهی شدن این نفرت از قلبم، سخت ترین تجربۀ زندگی ام بود. فقط با کمک خداوند است که قادریم چنین کاری انجام دهیم چون خداوند معلم ماست و ما همچون مومی در دستان او، و او خوب می داند به کدام قسمت های این موم فشار بیشتری وارد کند. او ما را به شکل مناسب در میاورد، اگر ما این اجازه را به او بدهیم و بالاخره با ایمان آوردن به عیسی مسیح دگرگونی عظیمی در زندگی من به وجود آمد، طوری که زیربنای فکری، رفتاری و حتی طرز صحبت کردن من تغییر کرد، و خلاصه اینکه انقلابی در زندگی من بوقوع پیوست.
امیدوارم با این شهادت برادر کوچک شما، تمام مردم دنیا و بخصوص مردم ستمدیده افغانستان، از اسارت تاریکی رهایی یابند، تا بوسیله ایمان به عیسی مسیح در های آسمان بر روی آنها باز شود و خداوند بند های شریر را از دست و پای آنها باز کند و فیض و برکات خود را بر آنان، در هر کجای دنیا که هستند نازل کند. در پایان ما ایمان داران باید افتخار کنیم؛ البته نه به خود بلکه به کاری که خداوند برای نجات ما انسانها بروی صلیب انجام داد.
فیض و برکت خداوند همراه شما باد.

برادر ایمان دار شما غلام حیدر رحیمی

مسیح

keukenhof (12)پاك كرد از گناه دامانم مسيح
روح داد در جسم بي جانم مسيح
تا كه بأشد دم در جان و تنم
مي سرايم بهرت مي خوانم مسيح
گر گيرند جانم را از بهر تو
جان دهم و با تو مي مانم مسيح
غرق بودم در گناه، اندوه و غم
پاك نموده چشم گريانم مسيح
آرام كرد زندگي را داد صفا
از خوشي اشك بارانم مسيح
من كه آغشته به درد ها بودم
با محبت كرد درمانم مسيح
چي گويم بهر تو دوست عزيز
هست اميدم باشد توانم مسيح
( ر .ج)

به آسمان نگاه کن

Hemalبه یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه تو را می بیند و منتظر توست.
اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت  را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.
و اگر باور داشته باشی می بینی ((ستاره )) ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی.
فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی.